الشيخ علي اكبر النهاوندي

285

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع )

از فرزندان قابيل در شدّت و سختى بودند و فرج خود را به وجود و ظهور نوح انتظار داشتند . چون آن حضرت مبعوث شد ، فرزندان شيث به او ايمان آوردند و فرزندان قابيل او را انكار كرده ، به آن حضرت عداوت ورزيدند . در بحار « 1 » به سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام روايت نموده كه فرمود : وقتى نوح قوم خود را دعوت كرد ، فرزندان شيث چون شنيدند نوح آن‌چه را از علم در دست ايشان بود ، تصديق نمود ، او را تصديق كردند ؛ ولى فرزندان قابيل او را تكذيب نمودند و گفتند : آن‌چه تو مىگويى ما در پدران گذشتهء خود نشنيده‌ايم و گفتند : آيا به تو ايمان بياوريم ، درحالىكه نازل‌ترين‌ها از تو پيروى كرده‌اند و مرادشان فرزندان شيث بود . در حيات القلوب است كه سيّد بن طاوس از محمد بن جرير طبرى روايت كرده كه حق تعالى نوح را به پيغمبرى گرامى داشت ، براى آن‌كه بسيار طاعت الهى و براى بندگى خدا از خلق عزلت مىكرد . قامتش به ذراع اهل زمان خود سيصد و شصت ذراع و لباسش از پشم بود ، ولى پيش از او لباس حضرت ادريس از مو بود . او در كوه‌ها تعيّش مىنمود و از گياه زمين مىخورد . چهارصد و شصت سال از عمرش گذشته بود كه جبرييل پيغمبرى را براى او آورد و به او گفت : چرا از خلق كناره گرفته‌اى ؟ گفت : زيرا قوم من خدا را نمىشناسند . جبرييل گفت : با ايشان جهاد كن ! نوح گفت : من طاقت مقاومت ايشان را ندارم و اگر بفهمند ، بر دين ايشان نيستم ، هرآينه مرا بكشند « 2 » . . . ، إلى آخر النقل . اين ناچيز گويد : بديهى است كه نوح در آن‌وقت به واسطهء ايمان به خدا و بر طريقهء حقّهء الهى بودنش ، بر قوم خود حجّت بوده ، اگرچه مبعوث شدنش به نبوّت ، از غياب از قوم و عزلتش مؤخّر بوده باشد ، چنان‌چه در نقل مزبور است و همين مقدار

--> ( 1 ) . بحار الانوار ، ج 11 ، ص 323 ؛ تفسير مجمع البيان ، ج 4 ، ص 281 ؛ قصص الانبيا ، ص 85 . ( 2 ) . سعد السعود ، ص 239 .